تبليغاتX
داداشی

داداشی

[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 9:47 ] [ داداشی ]
 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که دادی مرواد از یادت سال نو و نوروز باستانی مبارک
. . .

 با عرض سلام و خسته نباشی به همه دوستای گلم
خوب سال 90هم تموم شد.امید وارم تمام بدی هارو(البته تمام دوستهای خودم که معصوم اند)تو این سال دفن کرده باشید  و تمام خوبی هاتون رو با خودتون به سال 91 آورده باشید و این سال مملو از شادی و خوشی و موفقیت برای شما دوستای گلم باشه

سال نو مبارک

ای کاش که هر لحظه بهاری باشی

هر روز پر از امیدواری باشی

هر ۳۶۵ روز امسال

سرگرم شمردن هزاری باشی !

[ سه شنبه یکم فروردین 1391 ] [ 0:47 ] [ داداشی ]

زنان حداکثر ۳۴ ساعت راز دارند!

 

فقط خواهشا به دوستهای گلم بر نخوره و ناراحت نشن

(درمورد این مطلب،نظر یادتون نره.به خصوص

ladyهای عزیز(برای روشن شدن حقیقت))


ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و یکم آذر 1390 ] [ 20:37 ] [ داداشی ]

پ نه پ


ادامه مطلب
[ شنبه پنجم آذر 1390 ] [ 11:34 ] [ داداشی ]
[ دوشنبه سی ام آبان 1390 ] [ 9:44 ] [ داداشی ]

من خدایی دارم، که در این نزدیکی است

نه در آن بالاها !

مهربان، خوب، قشنگ ...
چهره اش نورانیست

گاه گاهی سخنی می گوید،
با دل کوچک من،

ساده تر از سخن ساده من
او مرا می فهمد !

او مرا می خواند،
او مرا می خواهد،
او همه درد مرا می داند ...

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم،
آن زمان رقص کنان می خندم ...

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد من است

او خدایست که همواره مرا می خواهد

او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند ...

 

[ سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390 ] [ 16:55 ] [ داداشی ]

کل کل شاعر زن

و شاعر مرد

 

دوستان مطلب فقط برای طنز و سرگرمی بوده

لطفا به کسی بر نخوره !


ادامه مطلب
[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 9:1 ] [ داداشی ]

مناظره استاد و دانشجو

گفتم غمم فزون است، گفتا ز من چه آيد
گفتم كه نمره ام ده، گفتا ز من نيايد

گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد
گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد

گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد
گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد

گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد
گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد

گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن
گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد

گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد

گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد

گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد

 گفتا خموش جانم ازدست من چه آيد

[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 8:53 ] [ داداشی ]
پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید:تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟
 
 پسر جواب داد:من میزنم
 
پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید
 
با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد
 
شاید جوابی بهتر بشنود. ... ...
 
پسرم من میزنم یا تو؟
 
این بار پسر جواب داد شما میزنی؟
 
پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟؟؟
 
پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود عالم را حریف بودم
 
ولی وقتی دست از شانه ام کشیدی قوتم را با خود بردی
[ یکشنبه پانزدهم آبان 1390 ] [ 8:47 ] [ داداشی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

امکانات وب

k2cod go Up
Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

statistics

.

.

كد ماوس

تماس با ما Online User

وبلاگ شیما خانوم